0

دسته‌بندی نشده

داستانی از تاريخ بيهقی

اکتبر 27, 2017 در 4:20 ق.ظ توسط

نویسنده: پروفسور فضل الله رضا

داستان هارون الرشيد و دو زاهد:
عبدالعزيز و ابن سماك
هارون الرشيد يك سال به مكه رفته بود. به وي اطلاع دادند كه دو تن از زاهدان بزرگ در آن ديارند كه پيش هيچ سلطان نرفته اند. هارون به وزيرش فضل ربيع مي گويد: «مي خواهم سخن ايشان بشنوم و بدانم حال و سيرت و درون و برون ايشان. مراد من آنست كه متنكر (بيخبر) نزديك ايشان بشويم تا هر دو را چگونه يابيم.»
هارون به فضل فرمان مي دهد كه دو خر مصري آماده كند و دو كيسۀ زر هر يك هزار دينار از زر حلال، آنگاه شب هنگام نخست به سراي عبدالعزيز مي روند.
ديدار از عبدالعزيز
«در بزدند به چند دفعت، تا آواز آمد كه كيست؟»
«كنيزكي كم بها بيامد و در بگشاد. عبدالعزيز را ديدند به نماز ايستاده، بوريائي كهنه و چراغداني بر سبوئي بسته.»
«وقتي عبدالعزيز از نماز فارغ شد و سلام بداد، گفت: شما كيستيد و به چه كار آمده ايد؟ فضل گفت: اميرالمومنين است و براي تبرك به ديدار تو آمده است. گفت: جزاك الله خيراً مرا بايست خواند تا بيامدمي، كه در طاعت و فرمان اويم كه طاعتش بر همۀ مسلمان فريضه است. فضل گفت اختيار خليفه اين بود كه او بيايد.»
هارون گفت مرا پندي ده تا آن را بشنويم و برآن كار كنيم.
«گفت: اي مرد خويشتن را نگر و چيزي مكن كه گرفتار خشم آفريدگار گردي. هارون گريست و گفت ديگرگوي. گفت اي اميرالمومنين از بغداد تا مكه بر بسيار گورستان گذشتي، بازگشت مردم آنجاست. رو آن سراي آبادان كن. هارون بيشتر بگريست.»
فضل گفت:
«بس باشد، تا چند از اين درشتي، داني كه با كدام كس سخن مي گوئي؟ زاهد خاموش گشت. هارون اشارت كرد تا يك كيسه زر پيش او نهاد. خليفه گفت: خواستيم ترا از حال تنگ برهانيم و اين فرموديم. عبدالعزيز گفت: چهار دختر دارم و اگر غم ايشان نيستي نپذيرفتمي! كه مرا بدين حاجت نيست! هارون برخاست و عبدالعزيز با وي تا در سراي بيامد تا برنشست و برفت. در راه فضل را گفت مردي قوي سخن يافتم او را، لكن او هم سوي دنيا گرائيد. بزرگا مردا كه از اين (درهم و دینار) روي برتواند گردانيد!»
اين كه زاهد زر را مي پذيرد و خليفه را تا در سراي مشايعت مي كند، نشاني از توجه او به سنت هاي دنياي مادي است. يعني با همه زهد و پرهيز در نهايت ذهنش از دنياي مادي يكسر نگسسته است.
ديدار از ابن سماك
اكنون به فرمان هارون الرشيد با همراهان به سوي سراي ابن سماك مي روند.
«حلقه بر در بردند سخت بسيار تا آواز آمد كه كيست؟. گفتند كه ابن سماك را مي خواهيم. آواز دهنده برفت و ديرباز آمد كه از ابن سماك چه مي خواهيد؟ گفتند در بگشایيد كه فريضۀ شغلي است.»
مدتي ديگر بداشتند، پس كنيزكي در بگشاد و ايشان در رفتند و بنشستند در تاريكي بر زمين خشك. فضل آواز داد آن كنيزك را تا چراغ آرد. «كنيزك ايشان را گفت: تا اين مرد مرا بخريده است، من پيش او چراغي نديده ام.»
هارون به شگفت ماند و وكيل را بيرون فرستادند تا نيك جهد كرد و چند در بزد و چراغي آورد، و سراي روشن شد. فضل كنيزك را گفت شيخ كجاست؟ گفت براين بام. بر بام خانه رفتند. پسر سماك را ديدند در نماز مي گريست و اين آيت را به تكرار مي خواند:
«افحسبتم انما خلفتا كم عبث!». پس سلام بداد، گفت سلام عليكم. هارون و فضل جواب دادند و همان لفظ گفتند. پسر سماك گفت بدين وقت چرا آمده ايد و شما كيستيد؟ فضل گفت: اميرالمومنين است به زيارت تو آمده است كه چنان خواست كه تو را به بيند.
گفت: از من دستوري مي بايست به آمدن، و اگر دادمي آنگاه بيامدي، كه روا نيست مردمان را از حالت خويش درهم كردن. فضل گفت چنين بايستي، اكنون گذشت. خليفه پيغمبر است و طاعت وي فريضه است بر همۀ مسلمانان، كه خداي عزو وجل مي گويد، اطيع الله و اطيعو الرسول و اولي الامر منكم. فضل خاموش ايستاد. هارون گفت مرا پندي ده كه بدين آمده ام تا سخن تو بشنوم و مرا بيداري افزايد. گفت يا اميرالمومنين از خداي عزوجل بترس كه يكي است و همباز ندارد و به يار حاجتمند نيست و بدان كه در قيامت ترا پيش او بخواهند ايستانيد و كارت از دو بيرون نباشد يا سوي بهشت برند يا سوي دوزخ و اين دو منزل را سه ديگر نيست.
هارون به درد بگريست. فضل گفت ايها الشيخ داني كه چه ميگوئي؟ شك است در آن كه اميرالمومنين جز به بهشت رود؟ پسر سماك او را جواب نداد و از او باك نداشت. پس روي به هارون كرد و گفت يا اميرالمومنين، اين فضل امشب با تست و فرداي قيامت با تو نباشد و از تو سخن نگويد و اگر گويد نشنوند!
فضل متحير شد و هارون چندان بگريست تا بر وي بترسيدند از غش، پس گفت مرا آبي دهيد. پسر سماك برخاست و كوزۀ آب آورد و به هارون داد. چون خواست كه بخورد او را گفت اگر تو را باز دارند از خوردن، اين آب به چه خري؟ گفت به يك نيمه از مملكت. گفت بخور گوارنده باد. پس چون بخورد گفت اگر اين چه خوردي بر تو ببندند چند دهي تا بگشايند؟ گفت يك نيمه مملكت. گفت مملكتي كه بهاي آن يك شربت است (يك آب نوشيدن) سزاوار است كه بدان بسي نازش نباشد چون در اين كار افتادي داد ده، با خلق خداي نيكوئي كن. گفت پذيرفتم و اشارت كرد تا كيسه زر پيش آوردند.
فضل گفت اميرالمومنين چنين شنوده كه حال بر تو تنگ است اين صلت حلال فرمود، بستان. پسر سماك تبسم كرد و گفت سبحان الله من امير را پند دهم تا خويشتن را صيانت كند از آتش دوزخ و اين مرد بدان آمده است تا مرا به آتش دوزخ اندازد. برداريد اين آتش از پيشم كه اكنون ما و سراي و محلت سوخته شويم. (يعني تمام محله را به گناه آلوده مي كني) برخاست و بيرون شد.
كنيزك بدويد و گفت اي آزاد مردان بازگرديد كه اين پير بيچاره را امشب بسيار به درد بداشتيد. هارون و فضل بازگشتند و وكيل زر برداشت و برنشستند و برفتند. هارون همۀ راه مي گفت مرد اين است و پس از آن حديث از پسر سماك بسيار ياد كردي.
نكته سنجي ها
صحنۀ فرهنگ اسلامي: خوانندگان توجه دارند كه گفت و شنود هارون با دو زاهد در عرصۀ فرهنگ اسلامي صورت مي پذيرد. يعني آفريدگار جهان بر همگان حاكم است، اما بندگان بايد به عدل و داد و درستي و راستي رفتار كنند، چون در قيامت بازپرسي و بازخواستي مطرح است كه شاه و گدا از آن فارغ نخواهند بود.
كنيزك كم بها: در دوران قديم خريد و فروش بردگان، غلام و كنيز در بعضي جوامع معمول بود. بردگان هنرمند و كاردان يا صاحب جمال را به بهاي بيشتر خريداري مي كردند. زاهدي در ردۀ ابن سماك كه درآمدي ندارد و به قناعت زندگي مي كند، هنگام ضرورت كنيزي كم بها دست و پا مي كند كه بتواند با نان و پنير و كوزۀ آب او بسازد. بسيار بجاست سخني كه بيهقي بر زبان او ميراند «تا اين مرد مرا خريده چراغي در خانه او نديده ام». اين است كه امير يكي از كارمندان ديواني همراه را به خانه همسايگان ابن سماك روانه مي كند كه چراغي از ايشان به قرض بگيرد.
ابن سماك مي گويد چرا خليفه بي اجازه به خانۀ ايشان آمده است؟ ابن سماك كه به كلي از امور دنيوي بريده است با تازه واردها درشت تر برخورد مي كند. وجدان ابن سماك گوئي با محتواي بخشي از منشور حقوق بشر امروز آشناست كه ورود خليفه را به حريم خانه خود بي اجازه صاحبخانه روا نمي دارد. وزير هم آدم فهميده ايست كه به موقع حرف مي زند و فرمودۀ پيغمبر اسلام را به رسم قانونمندان اسلام به ياد مي آورد. فضل به وجه ضمني، سخن زاهد را مي پذيرد و مي گويد چنان بايستي، اكنون گذشت. ابن سماك به سخن درشت خود ادامه مي دهد و مي گويد آيا اين خليفه قوانين اسلام را به كار مي بندد؟ باز مي گويد من كه چندان آثار آن را در مكه نمي بينم و در ولايات دورتر از مكه گمان نمي رود به از اين باشد. وزير ظاهرا مغلوب و ساكت مي شود.
هارون مي گويد پندي ده كه مرا بيداري افزايد. پيش از آنكه وزير جرأت كند كه حرفي بزند، ابن سماك مي گويد فرداي قيامت فضل با تو نيست (كه از قصور عرايض تو دفاع كند) اگر هم در قيامت سخني بگويد آنرا نخواهند شنود. وزير زرنگي نابكارانۀ ديواني دارد كه به كار مي برد ولي پسر سماك بي اعتنائي مي كند و او را جواب نمي دهد. از او باك نداشت و روي به هارون كرد و گفت اين فضل، فرداي قيامت با تو نخواهد بود كه به جاي تو سخن بگويد، اگر گويد نشنوند.
ناپذيرفتن كيسه زر: به خلاف عبدالعزيز، ابن سماك زر را نمي پذيرد. مي گويد من خليفه را پند دهم تا خويشتن را صيانت كند از آتش دوزخ و اين مرد آمده است تا مرا به آتش دوزخ اندازد.
نشان گوهر پاك كنيز كم بها آنجاست كه خود از درد ابن سماك آگاهي دارد و خليفه و فضل را در معني از خانه بيرون مي كند كه اين پير بيچاره را امشب بسيار به درد بداشتيد. اگر كنيزي به اصطلاح زيرك بود چه شيرين زباني ها مي كرد و از محسنات زر و امكانات مادي خلیفه سخن مي گفت. بيهقي بونصر و خليفه را در معني خفه كرد تا سخن ابن سماك بعد از هزار سال ما را بيدارتر كند. مرد اين است.
در جائي خوانده ام كه هشتصد نهصد سال بعد، مشابه ديدار خليفۀ اسلام با ابن سماك رخ می دهد: زماني که براي امپراطور اروپا، ناپلئون بناپارت ملاقات مشابهي با اديب عاليقدر آلمان، گوته، دست مي دهد. چند ساعت پس از ملاقات، بناپارت مكرر مي گويد: مرد اين است.
درجات پاكدامني ها: پاكيزگي هاي معنوي و روحاني درجات دارد. بسياري از بزرگان جوامع امروز جهان زياني نمي ديدند اگر ابن سماك هم مانند عبدالعزيز زر خليفه را مي پذيرفت و از غم تنگدستي فارغ ميشد و كساني را به پرورش كودكان پاك نژاد راهبري مي كرد. ولي چنانكه ناپلئون از ميان خيل بزرگان علم و سياست و ادب گوته را برگزيد، عارف مسلكان جهان گاه بي نيازي فقير تهي دست را آرزو مي كردند.
دل شاه لرزه گيرد ز فقير بي نيازي
شاهان و مالداران جهان هم در دل جوياي فقيران و مستحقانند، تا از شكوه بخشندگي و توانائي خويش لذت ببرند. اگر فقير انسان بي نيازي باشد و كمكي نپذيرد، بخشندگي و شكوه توانائي اميران و ثروتمندان صورت عمل پيدا نمي كند.
ارزش پند عملي: ادباي بزرگ ما، مانند ابوالفضل بيهقي و سعدي شيرازي، از پيش از آنكه جلال الدين رومي چند هزار بيت مثنوي را بسرايد، به محتواي بسياري از نكات آن توجه داشته اند.
در دفتر اول مثنوي مولانا، در داستان بازرگان و طوطي ديده ايم كه پند عملي و كرداري اثرگذارتر از پند و درس نظري است. چنان كه طوطيان هند كه به آزادي در بوستان ها مي پريدند به طوطي زنداني در قفس پيام عملي فرستادند كه روش هاي عاريتي خود را كنار بگذار و خود را بميران، تا همچو ما آزاد شوي.
طوطيان هند، وقتي پيام طوطي بازرگان را شنيدند از شاخه هاي درختان افتادند و به ظاهر خود را مرده نشان دادند تا طوطي در قفس را بياموزند كه آواز و مجلس آرائي، او را در قفس افكنده است.
گفت طوطي كو به فعلم پند داد
كه رها كن لطف آواز و وداد
يعني اي مطرب شده با عام و خاص
مرده شو چون من كه تا يابي خلاص
هر كه داد او حسن خود را در مزار
صد قضاي بد سوي او رو نهاد
در داستان ما، پند عملي ابن سماك آنجاست كه وقتي خليفه از تشنگي و فرسودگي و هراس از دوزخ بي حال مي شود، زاهد كوزۀ آب خنك را به دست خليفه مي دهد و پيش از آنكه خليفه آبي بنوشد از او مي پرسد: اگر در چنين حالي كه هستي آب رايگان به تو ندهند، آب را به چند خواهي خريد؟ خليفه مي گويد: به بهاي نيمي از كشوري كه بر آن فرمان روايم. باز مي پرسد: اگر آب را نوشيدي و توانائي دفع آن نيايي، نيروي دفع آب را به چند خريداري؟ خليفه مي گويد: به آن نصف ديگر كشورم. زاهد مي گويد پس سراسر ملك پهناور خليفه به بهاي يك آب نوشيدن و دفع آن محو مي شود. ابن سماك به وجه ضمني مي پرسد ارزش حيات و مقامي كه داري از نوشيدن يك آب خوردن بيش نيست، نازش و غرور چه جائي دارد؟

پروفسور فضل الله رضا
پاريس آبانماه ۱۳۵۲

دیدگاهتان را بنویسید