0

دسته‌بندی نشده

فرهنگِ مختصر ِمبانیِ مثنوی اثر فناناپذیر مولانا جلال الدین محمد (مولوی) بخش ۱

آبان ۷, ۱۳۹۶ در ۲:۵۹ ق.ظ توسط

نویسنده: دکتر مهدی سیاح زاده


تقدیم به تمامی انسان هایی که
در کوشش و تلاش «آدم» شدن هستند.

یادداشت:
«فرهنگ مختصر مثنوی» مجموعه ای است «برگزیده» از واژه ها و اصطلاحاتی که در مثنوی مشهور مولانا جلال الدین محمدمولوی به کار رفته اند. هدف از فراهم آوردن این مجموعه مختصر آن بوده که علاقمندان به ادب فارسی، بویژه مثنوی مولانا که در ابتدای راه اند و مشتاق دست یابی به فهم و درک آن هستند، بتوانند با مراجعه به این مأخذ نیازهای اولیه خود را برآورده سازند. واژه ها و اصطلاحات به صورت موضوعی و الفبایی تنظیم شده اند تا پیداکردن آن ها به سهولت انجام پذیرد. این واژه نامه ادعایی افزون تر از آن چه گفته شد ندارد و برای پی بردن به مفاهیم عمیق مثنوی و تفسیر و توضیح محققانه آن می توان به رسالات و آثار تحقیقی مفصل تری که در این مورد به نگارش در آمده اند، مراجعه کرد.

بخش یکم

حرف : آ

آب
* نار، خصمِ آب و فرزندان اوست
همچنان که آب ، خصم جان اوست١
آب آتش را کُشد زیرا که او
خصم فرزندانِ آب است و عَدو٢
١- نار: آتش، نماد شیطان. آب: اینجا نماد آدم است. ٢- عَدو: دشمن. [این دو بیت، تمثیلی از ستیز مداوم آدم و آدمیزادگان (انسان) و شیطان است.] ١/٣٦٩٥
* آب کم جو، تشنگی آوَر به دست
تا بجوشد آب از بالا و پست
٣/٣٢١٢
* شُهره کاریزی١ است پُر آب حیات
آب کَش، تا بَر دَمَد از تو نبات
آب خضر از جویِ نطق اولیا
می خوریم ، ای تشنه ی غافل بیا
١- شُهره: مشهور. کاریز: در اصل قنات است، اینجا مجرای آب و چشمه آمده است. شُهره کاریز: منظور انبیاء و اولیاء هستندکه سخنان و افعال آنان مانند چشمه های آب زلال، تشنگان را حیات می بخشند.
٣/٤٣٠١
* من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سَکَن١
آبِ بی حد جویم و آمِن شوم
تا ابد در اَمن و صحَّت می روم
١- سَکَن: ساکن شدن، اقامت کردن. آبگیر: برکه، نماد حقارت جهان ماده.
٤/٢٢٨٥
* آب پنهان است و دُولاب١ آشکار
لیک در گردش بُوَد آب اصل کار
١- دولاب: چرخ آب کشی از چاه است و همچنین چرخی است که درساختمان آسیاب آبی کار می گذاشتند و جاری شدن آب آن را به گردش در می آورد و سبب چرخش سنگ آسیاب و آرد شدن گندم می شد. اینجا دولاب نماد جهان مادی و ظاهر و آب نماد عالم غیب آمده است. [گرچه در جهان ما پدیده های عالم الهی دیده نمی شوند، اما اصل حرکت و گردش امور جهان به یمن عالم غیب است.] ٥/٥١٢
* وقت ها خواهم که گویم با تو راز
تو درونِ آب داری تُرکتاز
بر لبِ جو، من تو را نعره زنان
نشنوی در آب ناله ی عاشقان
٦/٢٦٦٦
* آبِ خِضر است این، نه آب دام و دَد١
هرچه اندر وی نماید حق بُوَد
١- مقصود از «این» در مصراع اول یعنی پیر، انسان کامل. دام: چهارپایان. دَد: حیوانات وحشی. [انسان کامل در درونش آب حیات بخش خضر هست نه آب واقعی که در فطرت تمام حیوانات وجود دارد.] ٦/٣٢٤٣
***

آبِ آب
* ما چو کشتی ها به هم بر می زنیم
تیره چشمیم و، در آب روشنیم١
ای تو در کشتیِّ تن، رفته به خواب
آب را دیدی، نگر در آبِ آب٢
آب را آبیست کو می رانَدَش
روح را روحیست کو می خوانَدَش
١- کشتی به هم زدن: یعنی در حال جنگ و جدال. تیره چشم: دیده ی تاریک، چشمی که بصیرت ندارد. [با آن که در آب پاک و زلال روح شناوریم، از آنجایی که دیده ی بصیرت نداریم، مدام در حال جنگ و جدال با یکدگر هستیم.] ٢- آب آب: مقصود حضرت حق است.
٣/١٢٧٢
* آب چون پیکار کرد و شد نَجِس
تا چنان شد کآب را رَد کرد حِس
چون ببُردش باز در بحر صَواب
تا بشُستش از کَرَم، آن آبِ آب١
١- پیکار: به معنی جنگ و ستیز است. اینجا پیکارکردن، یعنی آمیخته شدن به ناپاکی [همان گونه که آب باران بر اثر ناپاکی های زمین آلوده می شود، اما با تبخیر دوباره و تبدیل شدن به باران، دیگر بار به صورت آب پاک بر زمین می بارد، مردان حق (اینجا با نماد آب) نیز در تلاش و پیکار با پلیدی های این جهان مادی، آلوده می شوند(قبض می گردند) و به عنایت حضرت حق (آبِ آب) دوباره پاک و مطهر(حالت بسط) می گردند تا همچنان در راه حقیقت پیکار کنند.] ٥/٢٠٠
* پیشِ آبِ زندگانی کَس نَمُرد
پیشِِ آبت، آبِ حیوان است دُرد١
آبِ حیوان قبله ی جان دوستان٢
زآب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ٣ ز عشقش زنده اند
دل ز جان و آبِ جان برکَنده اند
آبِ عشق تو چو ما را دست داد
آبِ حیوان شد به پیشِ ما کساد٤
زآبِ حیوان، هست هر جان را نویی
لیک آبِ آب حیوانی تویی…
هفت دریا هر دم ار گردد سراب
گوش گیری، آوریش، ای آبِ آب
١- [کسی که آب حیوان(آب زندگانی) نوشید نمی میرد. با این همه آب حیوان نزد آب عشق تو مانند دُرد است، بی مقدار است] ٢- جان دوستان: کسانی که دوست دارند همواره زنده بمانند.
٣- مرگ آشامان: کسانی که مرگ اختیاری را بر می گزینند. (اولیاءالله) [«مُوتُوا قَبْلَ أَنْ تَمُوتُوا» یعنی: «بمیرید، پیش از آن که بمیرید.» (حدیث نبوی).] ٤- کساد: بی ارزش.
٥/٤٢١٨
***
آب و گِل
* روح می بُردَت سویِ چرخ بَرین
سویِ آب و گل شدی در اَسفَلین١
خویشتن را مَسخ کردی زین سُفُول
زآن وجودی که بُد آن رَشک عُقول٢
١- چرخ بَرین: اینجا یعنی دنیای والای روحانی. آب و گل: دنیا وجهان ظاهر. اَسفَلین: پایین ترین. مسخ: دگرگون شدن به مراتب نازل حیات.
٢- سُفول: پستی. عُقول: جمع عقل، عقل ها.
١/٥٣٧
* آب وگِل چون از دَم عیسی چَرید
بال و پَر بگشاد و مرغی شد پَرید١
١- اشاره است به قسمتی از آیه ی ١١٠ سوره ی مائده: «… به خاطر آر … هنگامی که با گِل شکل مرغی به امر ما ساخته و در آن دمیدی تا به فرمان ما مرغی گردید …»
١/٨٦٥
* که اتحادِ جسم های آب و طین١
هست ناقص، جان نمی ماند بدین
١- طین: گِل. [جسم، از آب و گِل تشکیل شده است و به همین سبب ناقص است. و جان که کمال است در آن باقی نمی ماند.] ٢/٣٧٢٩
* در گِلِ تیره یقین هم آب هست
لیک زآن آبت، نشاید آب دست١
زآن که گر آب است، مغلوبِ گِل است
پس دلِ خود را مگو کاین هم دل است
آن دلی کز آسمان ها برترست
آن دلِ اَبدال ٢ یا پیغمبر است
پاک گشته آن ، ز گِل صافی شده
در فزونی آمده ، وافی شده۳
ترکِ گِل کرده سوی بحر آمده
رَسته از زندان گِل ، بحری شده
آبِ ما محبوس گِل مانده ست هین
بَحر رحمت! جذب کن ما را ز طین۴ …
آبِ گِل خواهد که در دریا رَوَد
گِل گرفته پای آب و ، می کَشد
گر رهانَد پای خود از دست گِل
گِل بماند خشک و او شد مستقل
١- آب دست: وضوگرفتن.
٢- ابدال: جمع بَدَل. گروهی از اولیاء که صفات انسانی را به صفات الهی بَدَل کرده اند. بنا به عقیده ی صوفیه تعداد این بزرگواران همواره ۷ نفر در جهان است. برخی دیگر عدد ایشان را ۴۰ و بعضی ۹۰ و یا ۴۰۴ نفر می دانند.
۳- وافی: در اصل وفاکننده به عهد و یا بسنده و کافی است . اینجا به معنی کامل (انسان کامل) آمده است.
۴- طین : گِل ، خاک نمناک.
٣/٢٢٤٦
***
آتش
* آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد١
١- آتش: نماد دو پدیده ی متضاد است. اول کنایه است از شعله ی عشق به حضرت حق و دوم اشاره است به لهیب تمایل تسکین ناپذیر به مقوله های جهان مادی ، شیطان. اینجا به معنی اول آمده است.
١/٩
* زآتشِ شهوت ، نسوزد اهلِ دین
باقیان را بُرده تا قعرِ زمین
١/٨٦٢
* تونمی دانی که خصمانت کی اند
ناریان، خصمِ وجود خاکی اند١
نار، خصمِ آب و فرزندان اوست
همچنان که آب خصم جان اوست٢
آب آتش را کُشد زیرا که او
خصمِ فرزندان آب است و عَدَو
بعد از آن این نار، نارِ شهوت است
کاندر او اصلِ گناه و زَلَّت است
نارِ بیرونی به آبی بِفسُرَد
نارِ شهوت تا به دوزخ می بَرَد٣
نارِ شهوت می نیارامد به آب
ز آن که دارد طبع دوزخ در عذاب
١- نار: آتش .ناریان اینجا به معنی اهل آتش هستند، یعنی نماد ابلیس که از آتش آفریده شده، شیطان صفتان. خاکی : انسان (فرزند آدم) اشاره است به داستان آفرینش که شیطان گفت: من از آدم برترم، زیرا من از آتش آفریده شده ام و او از خاک برآمده، و آتش از خاک بالاتر است.
٢- [معنی دو بیت اخیر، تمثیلی از ستیز مداوم آدمیزادگان (انسان) و شیطان است.] ٣- نار بیرونی: آتشی که در عالم واقع وجود دارد. [این آتش با اندک آب خاموش می شود. اما آتش شهوت انسان به آسانی زایل نمی گردد و انسان را به دوزخ می سپارد] ١/٣٦٩٤
* رنگِ آهن، محوِ رنگِ آتش است
ز آتشی می لافد و، خامُش وَش است
چون به سرخی گشت، همچون زرّ ِکان
پس اَناالنّار است لافش بی زبان١
شد ز رنگ و طبع آتش مُحتَشَم
گوید او: من آتشم من آتشم۲
آتشم من گر ترا شک است و ظن
آزمون کن دست را بر من بزن
آتشم من بر تو گر شد مُشتَبِه
روی خود بر روی من یک دَم بنه٣
آدمی چون نور گیرد از خدا
هست مَسجودِ ملایک ز اجتبا ٤
١- زرّ کان: طلای معدن. اَناالنّار: من آتشم.
٢- مُحتَشَم: شکوهمند، با حشمت. ] معنی سه بیت: وقتی آهن را در آتش بگدازی، آهنِ کدر، رنگِ آتش به خود می گیرد. در چنین حالتی ممکن است لاف بزند که من خود آتشم. مولوی با این تمثیل نظر به سالک خام دارد که گاه انوار الهی چنان بر او می تابد که لاف می زند: «اناالحق» (من خدایم)] ٣ – مُشتَبِه: شُبهه داشتن.
۴- مسجود: کسی که به او سجده می کنند. اجتبا: برگزیدگی، انتخاب. .
٢/١٣٤٨
* آتشی از عشق در جان بر فروز
سر به سر فکر و عبارت را بسوز
٢/١٧٦٣
* آتش تَرک هوا در خار زن
دست اندر یار نیکو کار زن١
١- خار: اینجا اشاره به نفس است. یار نیکوکار: نبی و ولی.
٣/٣٧٦
* آتش عشقش ١ فروزان آن چنان
که نداند او زمین و آسمان
١- آتش عشق : اینجا واژه ی عشق به معنی شهوت حیوانی آمده است.
٥/٣٨٧٦
* آتشین است این١، نشان کوته کنم
بر فقیر و گنج و احوالش زنم٢
آتشی دیدی که سوزد هر نهال
آتشِ جان بین کزو سوزد خیال
نه خیال و نه حقیقت را امان
زین چنین آتش که شعله زد به جان
١- این: مقصود حقایق الهی است. نشان: مختصات.
٢- [این خصوصیات اسرار عالم غیب را که می گویم مانند آتش سوزنده است. بهتر است به قصه ی «فقیر و گنج» (داستانی در مثنوی) بازگردم.] ٦/٢٢٣٥
***
آخِر بین – آخُوربین
* آخِرِ هر گریه آخِر خنده ای است
مرد آخِر بین مبارک بنده ای است
١/٨١٩
* چشمِ آخِر بین تواند دید راست
چشمِ آخُوربین غرور است و خطاست۱
١- چشم آخِربین: نماد انسان کامل که بینش دارد و شیفته ی جهان ظاهرنمی شود. چشم آخُوربین: نماد انسان ناقص که مانند چهارپایان گرفتار آخُور و علف دنیا (ظواهر فریبنده ی زندگی) است.
١/٢٥٨٣
* چشمِ آخُور بین ببست از بهرِ حق
چشمِ آخِر بین گشاد اندر سَبَق۱
سَبَق : مسابقه
٢/١٥٦٨
* چشمِ کودک همچوخَر در آخُور است
چشمِ عاقل در حساب آخِر است
٣/٣٧٤١
* هرکه آخِر بین تر، او مسعود١ تر
هر که آخُوربین تر، او مطرود تر
١- مسعود: سعادتمند.
٤/١٦١٤
* بنگر آن ها را که آخِر دیده اند
حسرتِ جان ها و رشکِ دیده اند١
١- «دیده اند» مصراع اول یعنی نگریسته اند، به حقیقت پی برده اند. «دیده اند» در مصراع دوم یعنی دیدگان، چشم.
٤/١٦٩٠
* ماهیا، آخِر نگر، منگر به شَست
بَدگلویی چشمِ آخِر بینت بست١
با دو دیده اول و آخِر ببین
هین مباش اَعوَر چو ابلیس لَعین٢
اَعوَر آن باشد که حالی دید و بس
چون بهایم بی خبر از بازپَس ٣
١- شَست: قلاب ماهیگیری. بدگلویی: حرص زدن در خوردن غذا،شکمبارگی. آخِر بینت بست: آخِر بین تو را بست.
٢- اَعوَر: یک چشم. لعین: ملعون، نفرین شده. حالی دید و بس: یعنی فقط زمان حال را دید.
٣- بهایم: حیوانات. بازپَس: عاقبت.
٤/١٧٠٨
* می توانی دید آخِر را ، مکُن
چشمِ آخِر بینت راکورِ کُهُن١
١- کهن: قدیم . اینجا یعنی دایم.
٤/٣٣٧٠
***
آدم

* بوالبشر کو عَلَّمَ الاسما بَگ ۱ است
صد هزاران علمش، اندر هر رگ است
۱- بو ا لبشر: آدم، پدر انسان، نماد انسان کامل. عَلَّم الاسماء، بر گرفته از آیه ی ٣۱ سوره ی بقره: «« وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا …»، « و خدای عالم همه ی اسماء را به آدم تعلیم فرمود …..» بگ: بیک ، کلمه ی ترکی است به معنی بزرگ و شریف.
۱/۱٢٣٤
* چشمِ آدم ، چون به نورِ پاک دید
جان و سِرّ ِنام ها، گشتش پدید
چون مَلِک ، انوار حق در وی بتافت
در سجود افتاد و در خدمت شتافت
این چنین آدم که نامش می برم
گر ستایم تا قیامت قاصرم ۱
۱- [بنا به آیات قرآن کریم و دیگر کتاب های آسمانی، حضرت آدم (ع) از گل (طین) آفریده شد و خدا از روح خود در او دمید. (َنَفَختُ فیه مِن رُوحی … یعنی خدا می فرماید: از روح خود در او(آدم) دمیدم) به فرمان خدا همه ی فرشتگان بر آدم سجده کردند، مگر شیطان که سرکشی کرد. گفت: من از او بهترم زیرا من از آتش آفریده شده ام و او از خاک تیره» و ابلیس بدین سرکشی از بهشت رانده شد. ( سوره ی ص، ٧۱ تا ٧٨) و خدا اسماء را به آدم آموخت (سوره ی بقره ٣۱)] ۱/۱٢٤٦
* آدمی را او۱ به خویش، اسما نمود
دیگران را، ز آدم اسما می گشود
خواه از آدم گیر نورش ، خواه ازو
خواه از خم گیر مَی ، خواه از کدو ٢
۱- مراد از «او» حق تعالی است.
٢- کدو : مراد نوعی کدو است که درون آن را خالی می کنند و مانند سبوی شراب از آن استفاده می کنند. کدو (سبو) اینجا نماد پیامبران و اولیاءالله است.
۱/۱٩٤٣
* روزی آدم بربلیسی کو شَقی١ است
از حقارت و از زیافت٢ بنگریست
خویش بینی کرد و آمد خود گُزین٣
خنده زد بر کارِ ابلیس لَعین
بانگ بر زد غیرتِ حق کای صَفی٤
تو نمی دانی ز اَسرار خَفی٥
پوستین را بازگونه گر کُند
کوه را از بیخ و از بُن برکَند٦
پرده ی صد آدم آن دَم بر دَرَد
صد بلیس نو مسلمان آورد
گفت آدم : توبه کردم زین نظر
این چنین گستاخ نندیشم دگر
۱- شَقی: بدبخت .
٢- زیافت: ناسرگی زر و سیم، اینجا به معنی بی ادبی.
٣- خود گُزین: خود پسند.
٤- صَفی: برگُزیده.
٥- خَفی: پنهان، نهان.
٦- پوستین را بازگونه گر کند: اگر از راه و روش عناد آمیز خود برگردد و توبه کند.
۱/٣٨٩٣
*آدم اصُطرلابِ اوصاف عُلُوست
وصف آدم ، مَظهَرِ آیات اوست١
١- عُلُو: عالی. [همانگونه که با اصطرلاب می توان مختصات و حالات ستارگان را شناخت، از طریق وجود انسان نیز می توان به عظمت و صفات عالی پروردگار پی برد. زیرا انسان تجلی آیات حضرت حق است.] ٦/٣١٣٨
***
آرزو
* آرزو می خواه، لیک اندازه خواه
بر نتابد کوه را یک برگ کاه١
١- برنتابد: تاب نمی آورد، تحمل نمی کند. [همانطور که یک برگ کاه نمی تواند یک کوه را تحمل کند، تو نیز به اندازه ی لیاقت خود (تحمل خود) آرزو داشته باش.] ١/١٤٠
*آرزو جُستن ، بُوَد بگریختن
پیش عَدلَش خون تقوی ریختن
این جهان دام است و دانه آرزو
درگریز دام ها، روی آر، زو١
چون چنین رفتی، ببینی صد گشاد٢
چون شدی در ضِدّ ِآن ، دیدی فَساد…
آرزو بگذار تا رحم آیدش
آزمودی که چنین می بایدش٣
١- [ از دام بگریز و زودتر (زو) به سوی حضرت حق بازگرد (روی آر)] ٢- گشاد: گشایش کارها.
٣ – [همانطور که تا کنون تجربه کرده ای باید آرزو ها (یعنی خواهش های نفسانی) را رها کنی تا خداوند به تو رحمت کند.] ٦/٣٧٧
***

آزادی
* بند بُگَسل، باش آزاد١ ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زَر؟
١- آزادی: رهایی از بند «من» و تعلقات دنیوی.
١/١٩
* آنکه هرگز روز نیکو، خود ندید
او در این اِدبار، کی خواهد طپید؟
یا به طفلی در اسیری اوفتاد
یا خود از اوّل ز مادر بنده زاد
ذوقِ آزادی ندیده جانِ او
هست صندوقِ صُوَر میدان او
دائماً محبوس عقلش در صُوَر
از قفس اندر قفس دارد گذر
منفذش نه از قفس سوی عُلا
در قفس ها می رود از جا به جا١
١- آنکه: منظور کسی است که سخت به این جهان (و یا به ارزش های پوشالی این جهان) دل بسته است. اِدبار: بدبختی. خواهد طپید: اینجا یعنی پریشان و مضطرب خواهد شد. صُوَر: صورت ها، ظواهر. عُلا: رفعت، والائی. [آن دنیا داری که سخت دلبسته این دنیا بوده و از لذت جهان مینوی بهره ای نبرده است، (روز نیکو را ندیده) چگونه می تواند از این بدبختی (جهل و نادانی) خود پریشان و مضطرب شود؟(تا برای کسب آزادی تلاش کند) او اسیر و زندانی است. کسی که از کودکی اسیرو بنده بوده، هرگزنمی تواند لذت آزادی را دریابد. او زندانی ظواهر زندگی (صُوَر) بوده. از این قفس (زندگی اسارت بار نادانی) به آن قفس گذر کرده است. قفس هایی که کوچکترین منفذی به عالم والای معنویت (عُلا) ندارند. ] ٦/٤٥٠٨
***
آشتی ضد ها
* زندگانی آشتیّ ِضد هاست ۱
مرگ، آن کاندر میانش جنگ هاست
١- آشتی ضدها: هماهنگی مقوله های متضاد مادی در عالم.
١/١٢٩٣
* آن جهان۱جز باقی و آباد نیست
زآن که آن ترکیب از اضداد نیست
این تَفانی از ضد آید ضدّ را
چون نباشد ضد، نَبوَد جز بقا۲
نفی ضد کرد از بهشت آن بی نظیر
که نباشد شمس، و ضدش زمهریر۳
هست بی رنگی اصول رنگ ها
صلح ها باشد اصول جنگ ها۴
۱- آن جهان: عالم غیب.
۲- تَفانی: یک دیگر را فنا کردن. نابود کردن همدگر. [فانی شدن نتیجه ی اضداد است. در نبود ضد ، جاودانگی پدید می آید.] ۳- بی نظیر: خدا. [پرودگار، بهشت را از اضداد پاک کرد. و فرمود آنجا خورشید(نماد گرما) و سرمای سخت (زمهریر) وجود ندارد. اشاره است به آیه ی ١٣ سوره ی انسان.] ۴- بی رنگی نماد جهان عالم وحدت است و رنگ سمبل عالم کثرت . [اصل همه ی رنگ ها (جهان مادی) از بیرنگی (جهان وحدت و عالم غیب) است (آنچه در جهان مادی می بینیم اصل آن در جهان مینوی است) و اصل همه ی جنگ ها در واقع رسیدن به صلح (آشتی اضداد) است. یعنی عالم و هرچه در آن است در اصل بی رنگ و واحد و در صلح و بی اضداد بوده. اما در جهان مادی از وحدت به کثرت تبدیل گشته است.] ٦/٥٦
***
آفتاب
* شد غذای آفتاب از نورِ عرش
مر حسود و دیو را از دودِ فرش١
١- آفتاب: نور حضرت حق، اولیاءالله. دیو: شیطان. دود فرش: دود زمین، یعنی تاریکی و ظلمت و جهل.
٢/١٠٨٧
* می بپوشی آفتابی در گِلی
رخنه می جویی ز بَدر کاملی ١
آفتابی که بتابد در جهان
بهر خُفّاشی کجا گردد نهان؟
١- می بپوشی: قصد داری و می خواهی بپوشانی. رخنه: عیب . بَدر کامل: ماه شب چهارده.
٢/٣٣٤٩
* پاسبانِ آفتاب اند اولیا
در بشر، واقف ز اَسرارِ خدا١
١- [اولیاءالله با آنکه خود از جنس بشر هستند ، به اسرار الهی وقوف دارند.] ٣/٣٣٣٣
* نورِ مردان مشرق و مغرب گرفت
آسمان ها سجده کردند از شگفت
آفتابِ حق برآمد از حَمَل
زیرِ چادر رفت خورشید از خَجَل
٦/٢٠٦٩
* با حضورِ آفتابِ با کمال
رهنمایی جستن از شمع و ذُبال١
با حضورِ آفتابِ خوش مَساغ٢
روشنایی جستن از شمع و چراغ
بی گمان ترک ادب باشد ز ما
کفر نعمت باشد و فعل هوا ٣
١- ذُبال: فتیله ها.
٢- خوش مَساغ: خوش حرکت. خوش مدار، اصطلاحاً یعنی زیبا.
۳- فعل هوا: کاری که بر اساس هوی و هوس است.
٦/٣٣٨٩
***
آفتابِ آفتاب
(آفتابِ آفتابِ آفتاب)
* با عَدوّ ِآفتاب این بُد عِتاب
ای عَدوّ آفتاب آفتاب١
ای عَدوّ آفتابی کز فَرَش
می بلرزد آفتاب و، اخترش٢
تو عدوّ او نه یی، خصم خودی
چه غم آتش را که تو هیزم شدی؟ ٣
١- آفتاب آفتاب (آفتاب آفتاب آفتاب) : نماد خدا. [حضرت حق به دشمن حقیقت خطاب می کند که: ای دشمن آفتاب (دشمن حقیقت و خدا)] ٢- [ ای کسی که دشمن آفتابی هستی که با ظهورش همه ی اختران می لرزند و ناپدید می شوند.] ٣- [درحقیقت تو خصم حق و حقیقت نیستی بلکه دشمن خود هستی . همانگونه که آتـش از هیزم واهمه ندارد و او را می سوزاند، تو نیز در آتش قهر حضرت حق خواهی سوخت.] ٣/٣٦٢٨
***
آکِل و مأکول
* جمله عالم آکَل و مأکول دان
باقیان را مُقبِل و مقبول دان١
١- آکل و مأکول: خورنده و خورده شده. منظور انسان ناقص است که مانند گوسفند می چرد و می خورد و از لحاظ جسمی پروار می شود و سرانجام بدون دانه و برگ معنوی به دست اجل خورده می شود [تمامی اجزای عالم آکل و مأکول هستند بجز کسانی که به درگاه حضرت حق مورد پذیرش قرار گرفته اند. (انبیا و اولیا)] ٣/٣٠
* آکِل و مَأکول آمد جانِ عام
همچو آن بَرّه چَرَنده از حُطام١
می چَرَد آن بَرّه و قصاب شاد
کو برای ما چَرَد برگ مُراد
کار دوزخ می کنی در خوردنی
بهر او خود را تو فَربه می کنی
کار خود کن روزی حکمت بِچَر
تا شود فَربه دل با کَرّ و فَر٢
خوردن تن، مانع این خوردن است
جان، چو بازرگان و، تن چون رَهزَن است
١- حُطام: اینجا یعنی علف. کنایه است از مال و ثروت دنیوی. [جان عموم مردم مانند آن بره ای که علف می چرد تا خود را برای قصاب فربه کند.] ٢- دل: مرکز معنویت. کرٍّ و فَر: شکوه و عظمت.
٤/٣٦٠٥
* مرغکی اندر شکارِ کرم بود
گُربه فرصت یافت، او را در ربود
آکِل و مأکول بود و بی خبر
در شکارِ خود ز صیّادی دگر
٥/٧١٩
***
آینه
* عشق خواهد کین سخن بیرون بُوَد
آینه غمّاز نَبوَد، چون بُوَد ؟١
آینه، دانی چرا غمٍّاز نیست
زآنکه زنگار از رخش ممتاز نیست٢
١- آینه: نماد مردان خدا است که بی خویش شده اند و فقط واقعیت ترا می نمایانند. غمّاز: در اصل سخن چین است یعنی وجودی که همه چیز را نشان می دهد. عاشق نیز مانند آینه نمی تواند عشق خود را پنهان کند. ٢- [می دانی چرا آینه ی وجودت حقیقت را نشان نمی دهد؟ زیرا که دل آینه وش تو از زنگار و گرد و غبار هوی و هوس پاک نشده است.] ١/٣٣
* از صفا گر دَم زنی با آینه
تیره گردد زود با ما آینه
۱/۱۰٤٦
* مؤمنان، آیینه ی همدیگر ند
این خبر می از پیمبر آورند ۱
۱- اشارت است به این حدیث نبوی: «المؤمن مرآت المؤمن»، یعنی «مؤمن، آینه ی مؤمن است.»
۱/۱٣٢٨
* گر به هر زخمی تو پُر کینه شوی
پس کجا بی صیقل، آیینه شوی
۱/٢٩٨۰
* آن که او بی نقش، ساده سینه شد
نقش های غیب را آیینه شد١
١- [کسی که دلش از زنگار کینه ها و هوی و هوس پاک شد، مانند آینه، حقایق عالم غیب در او منعکس می شود.] ١/٣١٤٦
* همچو آهن ، زآهنی بیرنگ شو
در ریاضت، آینه ی بی زنگ شو ۱
۱- در گذشته برای ساختن آینه، آهن را آنقدر می ساییدند و صیقل می دادند که براق و مانند آینه می شد. [می گوید: ریاضت در انسان نیز مانند صیقل دادن است که سبب پاک شدن زنگار وجود انسان می شود.] ۱/٣٤٥٩
* چینیان گفتند: ما نقّاش تر
رومیان گفتند: ما را کَرّ و فَرّ
گفت سلطان: امتحان خواهم در این
کز شما ها کیست در دعوی گُزین
چینیان و رومیان بحث آمدند
رومیان از بحث در مکث آمدند
چینیان گفتند: یک خانه به ما
خاصه بسپارید و یک آنِ شما
بود دو خانه، مقابل در به در
زآن ، یکی چینی سِتَد، رومی دگر
چینیان، صد رنگ از شَه خواستند
شَه خزینه باز کرد، آن تا سِتَند
هر صباحی از خزینه، رنگ ها
چینیان را راتبه۱ بود از عطا
رومیان گفتند: نی لون و نه رنگ
در خور آید کار را، جز دفعِ زنگ
در فرو بستند و صیقل می زدند
همچو گردون ساده و صافی شدند …
چینیان چون در عمل فارغ شدند
از پیِ شادی، دُهُل ها می زدند
شَه درآمد دید آن جا نقش ها
می ربُود آن عقل را وقت لِقا
بعد از آن آمد به سویِ رومیان
پرده را برداشت رومی از میان
عکس آن تصویر و آن کردار ها
زد برین صافی شده دیوارها
هرچه آن جا دید، این جا بِه نمود
دیده را از دیده خانه می ربود
رومیان آن صوفیان اند ای پدر
بی ز تکرار و کتاب و بی هنر
لیک، صیقل کرده اند آن سینه ها
پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها
آن صفایِ آینه، لاشک دل است
کو نقوشِ بی عدد را قابل است
صورتِ بی صورتِ بی حد غیب
ز آینه ی دل تافت بر موسی ز جَیب
۱- راتبه: مستمری و وظیفه.
۱/٣٤٦٧
* آینه ی آهن برای پوست هاست
آینه ی سیمای جان، سنگی بهاست١
آینه ی جان نیست الا روی یار
روی آن یاری که باشد زآن دیار
١- سنگی بها: سنگ پربها.
٢/٩٥
***
آینه و ترازو
* آینه ی تو جَست بیرون از غلاف
آینه و میزان۱ کجا گوید خلاف؟
آینه و میزان کجا بندد نَفَس٢
بهر آزار و حیایِ هیچ کس؟
آینه و میزان مَحَک های سَنی٣
گر دوصد سالش تو خدمت می کنی
کز برایِ من بپوشان راستی
بر فزون بنما و منما کاستی
اوت گوید: ریش و سَبلَت بر مخند
آینه و میزان و آنگه ریو٤ و بند؟
چون خدا ما را برایِ آن فراخت
که به ما بتوان حقیقت را شناخت
این نباشد ما چه ارزیم ای جوان؟
کی شویم آیینِ روی نیکوان؟
۱- میزان: تراز و آینه و میزان: نماد تجلی حقیقت و عدالت.
٢- نَفَس بستن: خاموش و ساکت شدن.
٣- سَنی: بلند و عالی
٤- ریو : نیرنگ و خدعه.
۱/٣٥٤٥
* گر طمع در آینه برخاستی
در نفاق ، آن آینه چون ماستی١
گر ترازو را طمع بودی به مال
راست کی گفتی ترازو وَصفِ حال؟
١- [اگر آینه نیز طمع داشت مانند ما انسان ها دو رو می شد و حقایق را نشان نمی داد.] ٢/٥٧٢
* تو هم از دشمن چو کینی می کَشی
ای زبونِِ شش، غلط در هر ششی١
آن عَداوت اندرو عکس حق ا ست
کز صفات قهر، آنجا مُشتَق ا ست٢
وآن گُنه در وی ز جنسِ جُرم توست
باید آن خُو را ز طبعِ خویش شُست٣
خُلق زشتت، اندر او رویت نمود
که تو را او صفحه ی آیینه بود٤
چون که قُبح خویش دیدی ، ای حَسَن
اندر آیینه، بر آیینه مزن٥
١- زبون شش: کسی که گرفتار شش جهت (چپ، راست، جلو، عقب، بالا،پایین) است. یعنی کسی که عالم را بر اساس حس های خود درک می کند.(که مولوی این روش شناخت را کار حیوانات می داند.). کین کشیدن: انتقام گرفتن. [ ای کسی که گرفتار حس های خود هستی، اگر بخواهی از دشمن خود انتقام بگیری از هر نظر اشتباه می کنی.(غلط در هر ششی)] ٢- مُشتَق: جدا شده، برگرفته شده. [عداوت دشمن تو، برگرفته شده از قهر الهی است.] ٣- [زیرا که دشمنی کسی نسبت به تو نتیجه گناه تو است. و چنین خلق و خویی را باید از طبیعت خود بشویی. ] ٤- [دشمن تو مانند آیینه ای است که مقابل تو گذارده شده و در واقع تو خود را در او می بینی.] ٥ – [ ای انسان زیبا روی، اکنون که آیینه، صفات زشتِ خلق و خوی تو را می نمایاند، آن را نشکن.] ٦/٣١٥٠
ادامه دارد
(ابیات موضوعی مربوط به حرف «الف» در شماره آینده)

منابع : (برای کلیه واژه نامه)

١- متن کامل مثنوی معنوی ، مطابق نسخه ی تصحیح نیکلسون ، به کوشش مهدی آذریزدی (خرمشاهی)، انتشارات پژوهش، چاپ سوم ١٣٧٥
٢- شرح مثنوی شریف، ٣ جلد، تألیف بدیع الزمان فروزانفر، ، انتشارات زوار، چاپ هفتم ١٣٧٥
٣- شرح جامع مثنوی معنوی، ٧ جلد، تألیف کریم زمانی، انتشارات اطلاعات ، چاپ سوم ١٣٧٩
٤- مثنوی ، ٧ جلد، دکتر محمد استعلامی، انتشارات زوار، چاپ اول ١٣٧٤
۵- تفسیر عرفانی مثنوی، محمد بحر العلوم، انتشارات اقبال ، تهران ۱۳۸۴
٦- فرهنگ اصطلاحات و تعبیرات عرفانی، دکتر سید جعفر سجادی ، انتشارات طهوری، تهران، چاپ پنجم ۱۳۷۹
٧- مولوی نامه ، ٢ جلد، جلال االدین همایی، چاپ لوس آنجلس.
٨- عرفان و مولوی، عبدالکریم خلیفه، ترجمه احمد محمدی و احمد میر علایی، شرکت سهامی کتاب های جیبی، چاپ سوم، ١٣٥٦
٩- شور خدا، ٢ جلد، ابوالقاسم پرتو، انتشارات اساطیر، ١٣٧٩
١٠- و چنین گفت مولوی، ، مهدی سیاح زاده،شرکت کتاب – لوس آنجلس ۱۳۸۹
١١- فرهنگ فارسی، ٦ جلد، دکتر محمد معین، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، ١٣٦٣
۱۲- نخجیران، ادوارد ژوزف، انتشارات امیر کبیر، تهران، چاپ دوم ۱۳۶۲
۱۳- آهنگ فریب، ادوارد ژوزف، انتشارات ره آورد، لوس آنجلس ۱۳۶۶
۱۴- ناشنوایان، ادوارد ژوزف، انتشارات ره آورد، لوس آنجلس، ۱۳۶۷
۱۵- چوپان، ادوارد ژوزف، لوس آنجلس ، ۱۳۶۹
۱۶- طوطیان، ادوارد ژوزف، انتشارات اساطیر، تهران ،چاپ دوم ۱۳۶۸
۱۷- قرآن و مثنوی، بهاءالدین خرمشاهی و سیامک حیدری ، نشر قطره ، تهران ۱۳۸۲
۱۸- سرنی ، ٢ جلد، دکتر عبدالحسین زرین کوب، انتشارات علمی، ١٣٦٤

***

دیدگاهتان را بنویسید